جدايي كه با عشق آغاز شد

 

http://www.dadgostariqom.ir/Portals/0/PaperImages/3-Jodaei ke ba eshgh shoro shod.jpg

طبقه موضوع : داستان‌هاي عبرت‌آموز  
نویسنده: بر اساس كتاب آغاز نافرجام (داستان‌هاي واقعي از پرونده‌هاي قضائي دادگاه‌هاي خانواده) 

 

 برگرفته از كتاب آغاز نافرجام

معاونت برنامه ريزي و توسعه قضايي دادگستري كل استان قم

 

من و رضا 9 ماه پیش ازدواج کردیم قرار بود همه چیز عاشقانه باشد، چیزی به جز عشق و دوستی بین ما نباشد. خودخواهی نیست اگر بگویم من تمام تلاشم را کردم اما رضا نخواست و هر بار که خواستم عشقم را به او نشان دهم، خرابش کرد.

رضا برادر دوستم آتوسا بود. من و آتوسا در دوران مدرسه همکلاسی بودیم. 2 سال پیش که دیپلم گرفتم تقریباً دیگر آتوسا را نمیدیدم اما هرازگاهی با دوستانمان میهمانی دورهای میگرفتیم و همدیگر را میدیدیم. در یکی از این میهمانیها با رضا آشنا شدم هر دو عاشق شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. من هیچوقت فکر نمیکردم که مشکلی برایمان به وجود آید، چون فکر میکردم هر دو با صداقت و عاشقانه زندگیمان را شروع کرده‌ایم. پدرم به رغم اینکه در دلش چندان موافق این ازدواج نبود پذیرفت که من و رضا با هم ازدواج کنیم چون می‌دانست من دختر مستقلی هستم و خودم توان حل مشکلاتم را دارم. رضا هم تنها پسر خانواده بود و به همین دلیل مادرش با تصمیمات او مخالفتی نمی‌کرد. ما زندگی مشترکمان را در طبقه دوم خانه مادر رضا آغاز کردیم.

پیش از ازدواجمان رضا شغلی نداشت و بعد از ازدواج با کمکی که پدرش به ما می‌کرد و سکونت در خانه آنها بود که مشکل مالی ما حل می‌شد. خودم هم شاغل بودم و کار می‌کردم به همین خاطر مشکل چندانی از نظر مالی نداشتیم.

مشکل از زمانی آغاز شد که مادر رضا دخالتهایش را در زندگی ما شروع کرد از آن به بعد رابطه من و رضا هر روز تیرهتر شد. او دلش میخواست برای ما تصمیم بگیرد. هر کاری که من و رضا میخواستیم انجام دهیم حتماً مادرش باید در جریان قرار میگرفت، هیچوقت اجازه نمیداد که رضا حتی موقع غذا خوردن در خانه باشد، من دلم میخواست شب شام را کنار همسرم باشم، اما مادر رضا هر شب او را به خانهاش صدا میزد تا رضا شام را با آنها باشد و رضا فقط موقع خواب بود که خانه خودمان میآمد. هر روز صبح که میخواست سر کار برود، مادرش باید مشخص میکرد چه لباسی بپوشد. حتی این که ما چه موقع به میهمانی برویم هم باید از سوی مادر رضا مشخص میشد. مادر شوهرم خیلی در زندگی ما دخالت میکرد او از همان ابتدا دوست نداشت که من و رضا با هم ازدواج کنیم و بسیار از من ایراد می‌گرفت. او معتقد است من از طبقه آنها نیستم و شأن پسرش با وجود من پایین می‌آید، چون من دیپلمه هستم و تحصیلات دانشگاهی ندارم اما شوهرم تحصیلات دانشگاهی دارد، بنابراین باید با یک دختری که مدرک لیسانس به بالا دارد ازدواج کند. شوهرم هم که بسیار تحت تأثیر حرف‌های مادرش قرار گرفته به من می‌گوید لیاقت او را ندارم در حالی که رضا خودش مرا انتخاب کرد. او تحت تأثیر حرف‌های مادرش، مرد بسیار تندخویی است و اگر من به خواسته‌اش گوش نمی‌دادم عصبانی می‌شد و فحاشی می‌کرد و کتک می‌زد. خیلی تلاش کردم صبورانه با این مسأله برخورد کنم، چندین بار با مادر رضا صحبت کردم و خیلی محترمانه از او خواستم که دیگر در زندگی من و رضا دخالت نکند، به او گفتم که این رفتارش به زندگی ما آسیب وارد می‌کند اما او توجهی نمی‌کرد حتی چندین بار طوری حرف‌هایم را تغییر داد که رضا به شدت با من برخورد کرد و گفت که دیگر حق ندارم در رابطه او و مادرش دخالت کنم. درگیری‌های من و رضا به جایی نرسید چون او به حرف هیچ‌کس به جز مادرش توجهی نداشت.

از رضا خواستم از خانه مادرش بیرون بیاییم و خودمان خانه‌ای اجاره کنیم اما همین که این مسأله را مطرح کردم مادر رضا خیلی عصبانی شد و مرا متهم کرد به این که می‌خواهم فرزندش را از او جدا کنم در حالی که این طور نبود و من فقط قصد داشتم زندگی‌ام را نجات دهم. زمانی که مادر رضا گفت به هیچ قیمتی حاضر نیست اجازه دهد من و رضا خانه‌اش را ترک کنیم برای این که رضا را تحت فشار قرار دهم او را ترک کردم و گفتم تا زمانی که حاضر نشود از مادرش جدا شود دیگر به خانه برنمی‌گردم. یک ماه از این ماجرا گذشت و در نهایت رضا به خانه پدرم آمد، مادرش هم همراهش بود. فکر کردم برای عذرخواهی آمده اما او گفت که در خانه مادرش زندگی خواهد کرد زیرا توان پرداخت هزینه مسکن را ندارد و اگر من نمی‌توانم این مسأله را بپذیرم از او جدا شوم.

زندگی با رضا فایده‌ای نداشت من این مسأله را به خوبی فهمیده بودم و در نهایت تصمیم خودم را گرفتم و او را برای همیشه ترک کردم. ما هر دو به این جدایی رضایت داریم. هر چند برایم غم‌انگیز است بپذیرم مردی که عاشقش هستم به راحتی از دست دهم اما رضا دیگر دوست ندارد به این زندگی ادامه دهد و بودن ما با هم فایده‌ای نخواهد داشت. با رفتاری که مادر رضا دارد اگر حالا هم جدا نشویم چند ماه و یا چند سال دیگر جدا خواهیم شد.

البته قبل از اینکه با رضا ازدواج کنم به مشاور خانواده مراجعه کردم او به من گفت احتمال شکست در این ازدواج کم نیست و من و رضا باید زمان بیشتری را با هم بگذرانیم تا ببینیم می‌توانیم با هم زندگی کنیم یا نه. من تصمیم داشتم کاری که مشاور گفته بود انجام دهم اما رضا مخالفت کرد. او گفت نسبت به انتخابش اطمینان دارد و پشیمان نخواهد شد. ای کاش من همان زمان به حرف‌های مشاور گوش می‌کردم در این صورت در چنین وضعیتی قرار نمی‌گرفتم.